خیلی وقت ها به مرگ فکر میکنم...

مدام...

این روزها بیشتر...

همونطور که راه های متفاوتی برای زنده موندن هست

راه های متفاوتی هم برای مردن هست...

 

 

بعضی وقت ها هیچ چیزی وجود نداره تا آدم رو برانگیخته کنه واسه ادامه زندگی و اونجاست که میتونی مرگ رو به راحتی بپذیری.

 

روحم دارد میترکد...

پر و خالی می شود...

سرد و گرم...

در هراسم که هر لحظه ازتغییر شرایط بترکد و دیگر نتوانم تکه هایش را به هم بچسبانم...

و اما بیشتر سرد می شود تا گرم...

 

 

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()

به یادش گریه کردن ها.....
به عکسش خیره گشتن ها ....
به خوابش خواب دیدن ها ......
ز رویش بوسه چیدن ها ........ز خواب اما پریدن ها ....

خداحافظ به دنبالش دویدن ها .....
رسیدن ها .........
در آغوشش کشیدن ها ....
خداحافظ به دور از چشم بد بین ها ......
برای بوسه ای تردید کردن ها ......
 به وقت باز گشتن ها ....به هنگام جداییها ....

خداحافظ ... شنیدن ها ....
به تلخی خنده کردن ها .....به کنجی گریه کردن ها ....
تمام لحظه ها را دوره کردن ها .....
برای بار دیگر دیدنش ... غمگین نشستن ها ....

خداحافظ ....

ز شوقش راه را هموار کردن ها ....ولی او را ندیدن ها .....

سلام اما ...

به دل کندن .....
ولی در انتظارش باز ماندن ها ........
اگر آمد ....در آغوشش کشیدن ها ....
به دور از چشم بد بین ها .....

خداحافظ.....
 

خداحافظ سرودن ها ........

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()

 

خورشید برای من غروب کرد،

حالا خودم هستم و

خودم

بی تعلق...

خدایا برای هر چه تو میدانی و من نمیدانم شکر!

 

 

پ.ن1: عبور این تیک تاک ها تمام وجودم و پر می کنه از خاطرات تلخ و شیرینی که همگی دست به دست هم دادن تا بهم بفهمونن که یک عمر گذشت...وقت رفتن است!!

پ.ن2: دیگر هیچ پرسشی از تو را، پاسخ نخواهم داد...!

 

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()

شده تا حالا احساس کنی یهو پشتت خالی شده؟ یا زمین زیر پات دهن باز کرده؟ شده احساس کنی هر چی رشته بودی یهو پنبه شده؟ شده احساس کنی افسار زندگی ات از دستت خارج شده؟ شده احساس کنی این تو نیستی که مسیر زندگی ات رو جلو می بری؟ شده احساس کنی یه لنگه پا بین زمین و آسمون گیر افتادی؟ شده احساس کنی انگار داری از یه بلندی سقوط می کنی، همه جا ساکته، منتظری گُرومپ با زمین برخورد کنی؟ شده احساس کنی آرامش قبل از طوفان رو داری؟ شده واسه اینکه خودخواه جلوه نکنی، سعی کنی به ظاهر آرامش رو توی چشمات جا بدی و یه لبخند کنج لبات بشونی و جلوی زبونت رو بگیری، در حالیکه توی دلت غوغاست؟

اگه آره، درکت می کنم. خیلی احساس بدیه...

اولش خیلی کوچیک بود. اما کم کم بزرگ شد. از قلبم شروع شد. بعد آروم آروم به همه ی سلول های تنم رخنه کرد. اما حالا می ترسم. می ترسم از روزی که نباشه و من تنها بمونم با این همه سلول که ملتمسانه به دستهای خالی من چشم دوختند.

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد...

 

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٧ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()

بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

 شکسته ام ولی برو ، بریده ام ولی بیا

چه گیج حرف می زنم ، چه ساده درد می کشم

اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم

چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم

 تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم

چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم

تو با منی و بی توأم ببین چه گریه آوره

سکوت کن سکوت کن، سکوت حرف آخره

ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده ام

گلی که دوست داشتم به دست باد داده ام

بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه

                                                                          "عبدالجبار کاکایی"

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٦ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()

 

امشب یک نفره

تو این هوای دونفره کلی قدم زدم

جای تو خالی

زیر بارون     

                                                             10/10/88

به یاد تو آنقدر قدم زدم که سر سوزنی از لباسم خشک نماند ؛ به یاد تو هدفون در گوش چپاندم و به موسیقی گوش کردم به ترانه هایی که یادگار توئه ؛ به یاد تو در زیر باران خواندم؛ سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی/ شاید امشب سوزش این اشکها را کم کنی/ آه باران من سراپای وجودم آتش است/ پس بزن باران بزن باران، شاید تو خاموشم کنی ....؛ به یاد تو صورتم را  رو به آسمان گرفتم و منتظر شدم آن را بشوید ؛ به یاد تو جفت پا در حوضچه کوچک آبی که درست شده بود پریدم ؛ به یاد تو به همه رهگذرایی که با تعجب بهم خیره میشدن لبخند تمسخرآمیز زدم ؛ به یاد تو ، به یاد تو ، به یاد تو در زیر باران قدم زدم شاید لحظه ای بیایی... چرا نمی فهمی منو دیگه خستم دیگه نمی تونم، دیگه بودن و موندن تنهایی رو دوست ندارم دستامو بگیر میخوام بیام کنارت...

 

گفتی افسانه میشویم و رفتی

در تمامی افسانه ها

مسافران خسته در یک غروب بارانی با هق هقی از سر دلتنگی بازگشتند

در داستان من

غروب هم شد

باران هم آمد

گریه هم کردم

پس چرا نیامدی؟؟؟

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()

  • عصر یک جمعه ی دلگیر
    دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده
    است؟
    چرا آب به گلدان نرسیده است؟
    چرا لحظه ی باران نرسیده است؟
    وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان
    ‎ ‎
    نرسیده است
    به ایمان نرسیده است
    ‎ ‎

    و غم عشق به پایان نرسیده است
    .
    بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید،
    ‎ ‎
    بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به
    ‎ ‎کنعان نرسیده است ؟
    چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟
    دل عشق ترک خورد،
    ‎ ‎

    گل زخم نمک خورد،
    زمین مرد،
    زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه
    ‎ ‎فقط‎ ‎برد،فقط برد،‎ ‎
    زمین مرد، زمین مرد ،
    خداوند گواه است،دلم چشم به راه است،
    و در حسرت یک پلک نگاه است،

    ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد
    ‎ ‎کاش به جایی،
    برسد کاش صدایم به صدایی

شعر از: سید حمیدرضا‎ ‎برقعی

 

 

پ.ن: خواهشا اینقد نگین غمگین ننویس تلخ و سیاه ننویس! نه تلخ می نویسم نه سیاه و نه قصد آزردن کسی یا خاطری رو دارم میخوام لااقل اینجا آزاد باشم اینجا بی نقاب خودم باشم زورکی و الکی نخندم یه بغض کهنه اذیتم میکنه یه حسرت ابدی تو دلمه که نمیزاره آروم بگیرم پس لطفا بزارین اینجا فقط همیـــــــــــــــــــــــــــــــــن جا راحت باشم گاهی لازمه بی نقاب نفس کشید...

پ.ن2:ظاهرا اکثر دوستان منو با سیاه مشقم و نام ققنوس می شناسن و همون اسم مستعارو بیشتر دوست دارن واسه همین به احترام نظر و درخواستشون، من بعد از همون نام مستعارم استفاده میکنم از دوستای جدیدم که منو با این وبلاگ می شناسن و به نام سپیده لینک کردن میخوام که تو لینکاشون تغییرو ایجاد کنن. مرسیگل

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۸ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()

نفس کز گرمگاه سینه می‌آید برون ابری شود تاریک٬

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت٬

نفس کاین است...

پس دگر چه داری چشم٬

ز دوستان دور یا نزدیک ؟!

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۳ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()

نمیدانم چه می خواهم بگویم                      

زبانم در دهان باز، بسته است

در تنگ قفس باز است و افسوس                 

که بال مرغ پروازم شکسته است

نمیدانم چه میخواهم بگویم                        

غمی در استخوانم می گدازد

خیال نا شناسی آشنا رنگ                         

گهی می سوزدم، گه می نوازد

درون سینه ام دردیست خونبار                     

که همچون گریه میگیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود                       

نمی دانم چه می خواهم بگویم

 

 

پ.ن:دیگر نه ترانه حریف دلتنگی ام میشود و نه گریه های شبانه...

 

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۳ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()

حالا فقط
آیینه یاد تو را زنده می کند

که در خود تو را می بینم!!

 

 

 

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()