کاش ماهی بودم
با حافظه‌ای در حد یک دقیقه

کاش سنگ بودم
با قلبی که هیچی نمیتونست نرمش کنه

کاش پرنده بودم
با بالهایی که منو میبرد خیلی دور

کاش جاده بودم
با تن زخمی اما مغرور و همیشه تنها

کاش بارون بودم
با قطره‌هایی که اول از همه خودم رو می‌شست

کاش درخت بودم
با دستهایی که همیشه کشیده شده به سوی خدا

کاش موسیقی بودم
با یه ریتم آرامش‌بخش و خلسه‌آور

کاش رودخونه بودم
جاری و رها

کاش برگ بودم
با عمر کمتر از یکسال

و گاهی کاش... اصلاً نبودم... بی حجم،

بی شکل و شاید هیچ

پ.ن: از پیام های تسلیت و همراهی و همدلی همه دوستای خوبم ممنونم امیدوارم لایق باشم و تو شادیها همراهیتون کنم.

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۳ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()

غمی نشسته بر دلم به قدمت هزارها                

غمی غریب و ماندنی شبیه یادگارها

 

سه شنبه حدود ساعت 3:40 دقیقه بود که از خواب پریدم خیس از عرق و اشکهام بی اختیار سرازیر می شدن یه خواب پریشون دیده بودم که تا خود صبح خواب به چشمام حروم شد و مدام زیر لب ذکر می گفتم و از خدا می خواستم که فقط یه کابوس بوده باشه ...

مدت زیادی از آشنایی ما نمی گذشت منو با سیاه مشق شناخت و اینجا رو بیشتر از سیاه مشق دوست داشت و همیشه در جواب پرسشم میگفت اینجا ناشناسه و من عاشق ناشناخته ها میگفت اینجا صادقانه تر می نویسی! ، اینجا احساسات خودت رو لگدمال و یا پنهون نمی کنی نمیدونم چقد حق با او بود اما بهرجهت من اونو اینجا بیشتر داشتم بیشتر از همه اونایی که ادعای نزدیکی بهم داشتن و هیچگاه به قلبم و احساسم نزدیک نشدن و یا اگه نزدیک شدن شناخت درستی ازش پیدا نکردن ، همیشه کامنت خصوصی میزاشت و منم جوابشو رو ایمیلش می فرستادم بدون اینکه ببینمش عاشق طرز فکرش و قلم شیواش شده بودم خیلی ازش خواهش کردم که یه وبلاگ بزنه و اجازه بده بقیه هم از نوشته هاش لذت ببرن اما راضی نمیشد.

حدود 7 صبح که می دونستم اونم الان تو مسیر محل کارشه تماس گرفتم اما همسرش تا صدامو شنید زد زیر گریه و همه دنیا رو یه باره رو سرم آوار کرد.

 دیبای من به ابدیت پیوسته بود و منو تنها گذاشت نمیدونم چه حکمتی بود که دیر آشنا شدیم و زودتر از زود از دستش دادم قرار بود ایام عید رو با هم باشیم قرار بود خواهرم شه و همدم لحظه لحظه هام خیلی قولا داده بودی و نموندی که وفای به عهد کنی!!  خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و ایمان دارم که یادش و روحش پیوسته همراهم خواهد بود.روحت شاد دیبا جونم و امیدوارم خدا به محمدرضای عزیز صبر عنایت کنه.

 

 

 

همینطور که دور می شوی

بد نیست نگاهی هم به پشت سرت بیندازی

ببینی چطور  آنهمه خاطره لحظه لحظه زیر گامهایت له می شود

یا شاید بشنوی صدای شکستن دلی را

که در آن دور دستها جا گذاشته ای

بگذریم...

چه توقع هایی من از تو دارم !

 

 

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()

دیروز بعد از ظهر این چند خط شده بود ملکه ذهنم و زیر لب با خدا تکرارش میکردم ؛

تب کرده ام

انگار این روزها همه دنیا تب کرده

خدایا سطل آبی بفرست  پر از باران تا پاهایمان را پاشویه کنیم
شاید تب منم این میان

!! سرد شد

 

باران که بیاید به گمانم خوب شوم.

 

 

 

قبل از اینکه فرصت کنم بیام و اینجا رو به روز کنم خدا خواستمو شنید و پاسخ دادتا صبح پاشویه کردم اما بیا ببین تبم بند آمده؟!...                .

 

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()

نبسته ام به کس دل،

نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج،

رها رها رها من

زمن هر آنکه او دور،

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی،

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی،

به یاد آشنا من

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست،

هوای گریه با من

هوای گریه با من....

 

پ.ن: اینجا بارانی ست آنجا را نمی دانم؟! اینجا دلی پریشان است آنجا را...؟؟

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٤ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()