شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست...؟

چه بگویم با تو؟

دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه بگویم با تو؟

که سحرگه دل من

باز از دست تو ای رفته ز دست

سخت در سینه به تنگ آمده بود.

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()

 هر قدر که به غم میدان بدهی ، میدان میطلبد ، و باز هم بیشتر ،

 و بیشتر …هرقدر در برابرش کوتاه بیایی ، قد میکشد ، سلطه میطلبد

، و له میکند ... غم ،عقب نمی نشیند مگر آنکه به عقب برانی اش ،

 نمیگریزد مگر آنکه بگریزانی اش ، آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سر

 کوبش کنی.

"زنده یاد نادر ابراهیمی"

 

 

 

 

پ.ن: گاهی دلم تنگ میشود برای تمام خاطره هایی که باید به تنهایی سنگینی حضورشان را یدک بکشم.

 

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱۳ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()