• عصر یک جمعه ی دلگیر
    دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده
    است؟
    چرا آب به گلدان نرسیده است؟
    چرا لحظه ی باران نرسیده است؟
    وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان
    ‎ ‎
    نرسیده است
    به ایمان نرسیده است
    ‎ ‎

    و غم عشق به پایان نرسیده است
    .
    بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید،
    ‎ ‎
    بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به
    ‎ ‎کنعان نرسیده است ؟
    چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟
    دل عشق ترک خورد،
    ‎ ‎

    گل زخم نمک خورد،
    زمین مرد،
    زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه
    ‎ ‎فقط‎ ‎برد،فقط برد،‎ ‎
    زمین مرد، زمین مرد ،
    خداوند گواه است،دلم چشم به راه است،
    و در حسرت یک پلک نگاه است،

    ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد
    ‎ ‎کاش به جایی،
    برسد کاش صدایم به صدایی

شعر از: سید حمیدرضا‎ ‎برقعی

 

 

پ.ن: خواهشا اینقد نگین غمگین ننویس تلخ و سیاه ننویس! نه تلخ می نویسم نه سیاه و نه قصد آزردن کسی یا خاطری رو دارم میخوام لااقل اینجا آزاد باشم اینجا بی نقاب خودم باشم زورکی و الکی نخندم یه بغض کهنه اذیتم میکنه یه حسرت ابدی تو دلمه که نمیزاره آروم بگیرم پس لطفا بزارین اینجا فقط همیـــــــــــــــــــــــــــــــــن جا راحت باشم گاهی لازمه بی نقاب نفس کشید...

پ.ن2:ظاهرا اکثر دوستان منو با سیاه مشقم و نام ققنوس می شناسن و همون اسم مستعارو بیشتر دوست دارن واسه همین به احترام نظر و درخواستشون، من بعد از همون نام مستعارم استفاده میکنم از دوستای جدیدم که منو با این وبلاگ می شناسن و به نام سپیده لینک کردن میخوام که تو لینکاشون تغییرو ایجاد کنن. مرسیگل

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۸ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()