امشب یک نفره

تو این هوای دونفره کلی قدم زدم

جای تو خالی

زیر بارون     

                                                             10/10/88

به یاد تو آنقدر قدم زدم که سر سوزنی از لباسم خشک نماند ؛ به یاد تو هدفون در گوش چپاندم و به موسیقی گوش کردم به ترانه هایی که یادگار توئه ؛ به یاد تو در زیر باران خواندم؛ سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی/ شاید امشب سوزش این اشکها را کم کنی/ آه باران من سراپای وجودم آتش است/ پس بزن باران بزن باران، شاید تو خاموشم کنی ....؛ به یاد تو صورتم را  رو به آسمان گرفتم و منتظر شدم آن را بشوید ؛ به یاد تو جفت پا در حوضچه کوچک آبی که درست شده بود پریدم ؛ به یاد تو به همه رهگذرایی که با تعجب بهم خیره میشدن لبخند تمسخرآمیز زدم ؛ به یاد تو ، به یاد تو ، به یاد تو در زیر باران قدم زدم شاید لحظه ای بیایی... چرا نمی فهمی منو دیگه خستم دیگه نمی تونم، دیگه بودن و موندن تنهایی رو دوست ندارم دستامو بگیر میخوام بیام کنارت...

 

گفتی افسانه میشویم و رفتی

در تمامی افسانه ها

مسافران خسته در یک غروب بارانی با هق هقی از سر دلتنگی بازگشتند

در داستان من

غروب هم شد

باران هم آمد

گریه هم کردم

پس چرا نیامدی؟؟؟

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()