شده تا حالا احساس کنی یهو پشتت خالی شده؟ یا زمین زیر پات دهن باز کرده؟ شده احساس کنی هر چی رشته بودی یهو پنبه شده؟ شده احساس کنی افسار زندگی ات از دستت خارج شده؟ شده احساس کنی این تو نیستی که مسیر زندگی ات رو جلو می بری؟ شده احساس کنی یه لنگه پا بین زمین و آسمون گیر افتادی؟ شده احساس کنی انگار داری از یه بلندی سقوط می کنی، همه جا ساکته، منتظری گُرومپ با زمین برخورد کنی؟ شده احساس کنی آرامش قبل از طوفان رو داری؟ شده واسه اینکه خودخواه جلوه نکنی، سعی کنی به ظاهر آرامش رو توی چشمات جا بدی و یه لبخند کنج لبات بشونی و جلوی زبونت رو بگیری، در حالیکه توی دلت غوغاست؟

اگه آره، درکت می کنم. خیلی احساس بدیه...

اولش خیلی کوچیک بود. اما کم کم بزرگ شد. از قلبم شروع شد. بعد آروم آروم به همه ی سلول های تنم رخنه کرد. اما حالا می ترسم. می ترسم از روزی که نباشه و من تنها بمونم با این همه سلول که ملتمسانه به دستهای خالی من چشم دوختند.

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد...

 

+ تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٧ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده ققنوس نظرات ()