شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست...؟

چه بگویم با تو؟

دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه بگویم با تو؟

که سحرگه دل من

باز از دست تو ای رفته ز دست

سخت در سینه به تنگ آمده بود.

/ 41 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده

سلام من این وبتو تازه دیدم خیلی قشنگه موفق باشی

سعید

سلام . با مطلب تکراری بهبود زندگی بروز هستیم[گل] تکمیل خبرنامه یادتون نره

معلمی از جنس پائیز

شب ها که در خیابان خلوت خواب پا به پای غرور و قافیه می روی مرگ با لباس چین دار بلندش پای پنجره ی اتاقم می اید سوت می زند و منتظر می ماند قوطی قرص های این قلب بی قرار که سبک تر شد مرگ هم بر می گردد می رود سراغ سرایدار پیر همسایه نه ! عزیز دلم تازگی بوف کور هدایت را نخوانده ام اینها که نوشتم حقیقت محض است باور نمی کنی ، یک شب به کوچه ی دلتنگ ما بکوچ کنار همان درخت که پر از خاطرات خط خورده است بایست و تماشا کن تا ببینی چکونه به دامن دریا و گریه می روم بس کن ای دل ساده صفحه صفحه برای که گریه می کنی ؟ کتاب کبود گریه ها را آهسته ببند تا خواب بی خروس بانوی بهار را بر هم نزنی گوش کن! درمانده ی درد آلود از پس پرده های پنجره صدای سوت می اید یغما گلرویی [لبخند]

فرفر

شیشه دل ادم رو واقعا کی می شوره؟؟؟

شراره آتیش

درود.سال نوت مبارک.بسیار زیبا بود.[دست]

نسترن

سلام ، خیلی قشنگ بود . راستی برای پست قبلیت نمیشه نظر گذاشت ، فکر کنم یه مشکلی توی قالب باشه که اینجور شده . [لبخند]

مهیار

سلام وبلاگ بسیار خوبی دارید مایل باشید میتونیم تبادل لینک کنیم

سارا

انچه از دل براید لاجرم بردل نشیند[گل]