روزگاری میگذرد، با طعم تلخ درد و یاد خدا...

دیروز بعد از ظهر این چند خط شده بود ملکه ذهنم و زیر لب با خدا تکرارش میکردم ؛

تب کرده ام

انگار این روزها همه دنیا تب کرده

خدایا سطل آبی بفرست  پر از باران تا پاهایمان را پاشویه کنیم
شاید تب منم این میان

!! سرد شد

 

باران که بیاید به گمانم خوب شوم.

 

 

 

قبل از اینکه فرصت کنم بیام و اینجا رو به روز کنم خدا خواستمو شنید و پاسخ دادتا صبح پاشویه کردم اما بیا ببین تبم بند آمده؟!...                .

 

/ 27 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیلو فر کبود

پر از احساس و سرشار از لطافت[لبخند]

محمد رضا(ابراهیمیان)

سلام ققنوس جان. ممنون که اومدی و سر زدی.بعد از این همه مدت که منو فراموش کرده بودی ،خیلی خوشحال شدم که اومدی موفق باشی[گل]

مهسا

ممنون که سر زدی ققنوس خوبم. یه شعر از شاملوی نازنین: "انکار عشق را چنین که به سرسختی پا سفت کرده ای دشنه ای مگر به آستین اندر نهان کرده باشی که عاشق اعتراف را چنان به فریاد آمد که وجودش همه بانگی شد"

سارا

سلام ققنوس جون . متشکرم که راهنمائیم کردین . راستش قبلا اومده بودم و این پست رو خونده بودم . اما نمیدونستم که این 2 تا بلاگ یه نویسنده داره . شاد باشین . [گل]

علی (سایه بون)

سلام دوست عزیز. خوبی؟ شرمندم دیر اومدم . اومدم بگم آپم . راستی مراقب خودت باش

علی (سایه بون)

سلام دوست عزیز. خوبی؟ شرمندم دیر اومدم . اومدم بگم آپم . راستی مراقب خودت باش

تی تی

خدارو شکر انشالله همیشه خوب باشی آپم عزیزم[گل]

شراره آتیش

سلام عزیزم.من آپم ومنتظر قدوم شما.ممنونم که انقدر به من لطف داری عزیزم[ماچ]

Amirreza Zobeiri

خبر بسیار ناراحت کننده‌ای بود، امیدوارم روحشون شاد باشه، و خدا صبر به شما بده که دوست خوبی‌ براشون بودید[ناراحت]